تبليغاتX
..:: KAVIRAN ::..
کویر هم در دل خود رازها دارد !!!

ما گروهی از وبلاگ‌نویسان مسلمان و غیرمسلمان ایرانی به مدت یک هفته از تاريخ شنبه 26 فروردين 1385 لغايت جمعه 1 ارديبهشت 1385 عنوان وبلاگ‌های خود را به "ایران" تغییر خواهیم داد. به امید آن‌که با این اقدام اذهان عمومی را به نکات ذیل متوجه ساخته و در مسیر تحقق خواسته‌های مطرح شده قدمی برداشته باشیم:

نخست: نظر به طرح مجدد دعاوی پوچ کشورهای عربی مبنی بر تصرف جزایر سه‌گانه خلیج‌همیشه‌فارس ؛ ضمن اجرای طرح مذکور بار دیگر بر ایرانی بودن این جزایر تأکید نموده و با انتقاد از سیاست خارجی کشور از مسئولان سیاسی جمهوری‌اسلامی‌ایران می‌خواهیم تا با عکس‌العمل قاطع از طرح دیگرباره این ادعاها و وقوع چنین جسارت‌های ابلهانه‌ای از سوی کشورهای عربی جلوگیری نمایند.

دوم : درپی اولتیماتوم جدید کشورهای غربی در زمینه‌ی فن‌آوری هسته‌ای به ایشان هشدار می‌دهیم که به حقوق ابتدایی و قطعی همه ایرانیان و به خصوص جوانان ایرانی در رسیدن به فن‌آوری‌های نو احترام بگذارند.

ایران

برای اطلاعات بیشتر به سایت http://www.iranianbloggers.ir مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 19:30  توسط مهدی  | 

 

برای دیدن این مجسمه ها که کاملا شبیه انسان ساخته شده اند٬ ادامه مطلب را ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 15:0  توسط مهدی  | 

 مرد جوون: ببخشین آقا، میتونم بپرسم ساعت چنده؟

پیرمرد: معلومه كه نه!

جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!

پیرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه؟

پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!

جوون: كاملا امكانش هست!

پیرمرد: ممكنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات كنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!

جوون: كاملا امكان داره!

پیرمرد: یه روز ممكنه تو بیای به خونه من و بگی كه فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی كه یه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت كنم! بعد از این دعوت من، ممكنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه من و بپرسی كه این چایی رو كی درست كرده؟!

جوون: ممكنه!

پیرمرد: بعد من بهت میگم كه این چایی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سینما دعوت كنی و با همدیگه بیرون برید!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می كنی!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می كنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!

مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!

پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یكی مثل تو كه حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!!!
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 14:30  توسط مهدی  | 

 
این داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت:
داستان درباره یک كوهنورد است كه میخواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار اين كار را فقط برای خود میخواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاریک شد.
به جز تاريكی هيچ چیز دیده نمیشد سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چيزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .

كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چيزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند :
" خدايا كمكم كن ". ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟

- کوهنورد گفت: نجاتم بده.
- واقعا فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببُر.

برای یک لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند و از بریدن آن صرف نظر کرد.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!!


و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟

هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست. پس بیاید ما هم به یاد او باشیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:30  توسط مهدی  | 

و این هم آلبوم جدید بنیامین بهادری است٬ به نام " ۸۵ " که تقریبا یک ماهه که اومده :


Benyamin Bahadory
85


بنیامین 85


1 - لکنت
2 - عاشق شدم
3 - خاطره ها
4 - اینم بمونه
5 - یادم میاد
6 - بی اعتنا
7 - من امشب می میرم
8 - ترانه واژه
9 - آدم آهنی


برای دیدن عکس های بنیامین اینجا را کلیک کنید.


متن شعر " لکنت " را نیز میتوانید در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 14:30  توسط مهدی  | 

این آلبوم جدید رضا صادقی است٬ به نام " دلم برات میسوزه " که تقریبا یک ماهه که اومده :

Reza Sadeghi
Delam Barat Misooze

دلم برات میسوزه

1- باختی
2 - دلم برات می سوزه
3 - باورم نمی شه
4 - سکوت غم
5 - مشق عشق
6 - نرو
7 - بشکن
8 - وقتی رفتی

 متن شعر " دلم برات میسوزه " را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 14:0  توسط مهدی  | 


کویر بزرگترین سکوت آفرینش است...


چی میشد ؟ اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم .
چی میشد ؟ اگه خدا فردا ديگه ما را هدایت نمیكرد چون امروز اطاعتش نكردیم .
چی میشد ؟ اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبودیم .
چی میشد ؟ دیگه هرگز شكوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله كردیم .
چی میشد ؟ اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ میكرد چرا كه ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ كردیم.
چی میشد ؟ اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما میگرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم آنرا بخوانیم .
چی میشد ؟ اگه خدا در خانه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی میشد ؟ اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمیداد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی میشد ؟ اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ میگذاشت چون فراموشش كردیم.
وچی میشد؟ اگه...

و چی میشه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:30  توسط مهدی  | 

 

سلام‌،

من اولش همین جا خودمو معرفی میکنم بعد کار نوشتنو شروع میکنم:

مهدی ۱۹ ساله

دیگه بیشتر از اینم فکر نکنم لازم باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:0  توسط مهدی  | 

 


|مطالب موجود در وبلاگ

:: لیوان را زمین بگذارید! - چهارشنبه 15 مهر1388
:: دانلود فیلم سینمایی رای مخفی (1380) با کیفیت دی وی دی | Raye Makhfi_[Secret Ballot] (2001) DVD.Rip - یکشنبه 23 دی1386
:: دیکشنری بابیلون نسخه 7.0.0.16 با کرک | Babylon Pro 7.0.0 r16 + Crack - سه شنبه 18 دی1386
:: بازگشت دوباره به کویران... - چهارشنبه 7 آذر1386
:: کنکور و امتحانات ... - چهارشنبه 31 خرداد1385
:: تب فوتبال و جام جهانی ... - پنجشنبه 25 خرداد1385
:: روانشناسی نوجوانان - دوشنبه 15 خرداد1385
:: بهترین پخش کننده‌های مولتی مدیا | Best Multi Media Player - سه شنبه 9 خرداد1385
:: افزایش سرعت اینترنت در ویندوز XP - پنجشنبه 4 خرداد1385
:: جام جهانی 2006 آلمان FIFA WORLD CUP - GERMANY 2006 - چهارشنبه 27 اردیبهشت1385
:: مشق عشق - یکشنبه 17 اردیبهشت1385
:: ایران همیشه سرفراز IRAN - جمعه 15 اردیبهشت1385
:: عکس از بنیامین بهادری - جمعه 15 اردیبهشت1385
:: احسان خواجه امیری و آلبوم : برای اولین بار - پنجشنبه 7 اردیبهشت1385
:: زندگی زیباست !!! - جمعه 1 اردیبهشت1385
:: " زندگی " Living - جمعه 1 اردیبهشت1385
:: ایران IRAN - سه شنبه 29 فروردین1385
:: مجسمه های زیبا و باور نکردنی شبیه انسان - سه شنبه 29 فروردین1385
:: ساعت چنده ؟؟؟ - سه شنبه 29 فروردین1385
:: " طناب " The Rope - سه شنبه 29 فروردین1385
:: بنیامین بهادری و آلبوم : 85 - دوشنبه 28 فروردین1385
:: رضا صادقی و آلبوم : دلم برات میسوزه - دوشنبه 28 فروردین1385
:: کوير - دوشنبه 28 فروردین1385
:: به نام خدا - دوشنبه 28 فروردین1385

| آرشیو ماهیانه وبلاگ


http://www.tehranwebs.ir/