|
کویر هم در دل خود رازها دارد !!!
|
|
|
|
||||
|
من یه مدتی دیگه نمیتونم وبلاگ رو به روز کنم، چون امتحانام شروع شده، و باید بشینم این خر بدبخت رو بزنم. اینم واسه اونایی که امسال کنکور دارن میذارم:
----------------------------------------------- کنکوریها به سه دسته تقسیم میشوند: 1- خرخونها: موجوداتی شبه انسان، از نظر این گروه زندگی یعنی کنکور، و کنکور یعنی زندگی. شک ندارم آنها یکسال تمام است که خود را در آینه ندیده اند. در طی این یکسال حرفی جز در مورد درس و تست و کنکور از دهن آنها خارج نشده، آنها یکسال تمام است که در حال زدن خر بدبخت هستند و حتی در این دقایق آخر نیز دست بردار نبودند. آنها در این یک سال شاید فقط یکی دو شب، شش ساعت خوابیده باشند به این امید که بعد از قبولی در دانشگاه یکی دو هفتهای فقط بخوابند. من به این دسته پیشنهاد میکنم ازهمین الان بروند و با خیال راحت بخوابند و هیچ خودش را ناراحت نکند زیرا که رتبههایشان از هم اکنون فروخته شده است. 2-درس خونها: انسانهایی که در طی این یکسال هم درسشان را خواندهاند هم خودشان را در آینه دیدهاند، هم سریالهای آموزندهی صدا و سیما را تماشا کردهاند و فیض بردهاند، هم با دوست پسر یا دوست دختر خود... (از ذکر سایر موارد به دلیل مسائل امنیتی معذورم) 3- بی خیالها: گروهی هستند که اکثر آنها تحت تاثیر ترانهی «خیالی نیست» قرار گرفتهاند و در طی این یکسال کلاً بیخیال کنکور و درس و مدرسه شده اند. آنان بسیار باهوشتر از دو دستهی اول هستند زیرا میدانند سؤالات کنکور شب امتحان به دستشان میرسد، پس چه نیازی به زحمت کشیدن است.این گروه یک سال تمام خوردند و خوابیدند و آن شب زندهداریهای گروه اول را تحمل نکردهاند و فقط یک شب پا به پای دستهی اول بیدار میمانند (برای خواندن سوالات کنکور). این دسته به احتمال 99 درصد به دانشگاه راه پیدا میکنند. (اون یک درصد را هم محض خنگ بودن طرف گفتم). ----------------------------------------------- دعای شب امتحانات هم یادتون نره (قابل توجه دانشجویان):
أللهم أهدا كل شوت و مشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش.
----------------------------------------------- به نظر من دسته چهارمی هم تو کنکور وجود داره، ولی به هر حال خدا رو شکر که ما این کنکور رو رد کردیم و این سد رو شکستیم، تا ببینیم بعدش چی میشه. اما خوش به حال اونایی که امسال کنکور دارن، چون از هر 3 نفر، یکی قبول میشه. ولی پارسال که از هر 10 تا یک نفر قبول میشد( چه کارش میشه کرد، شانس که نداریم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 11:49 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت میکردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که میبینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را میکردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمیتونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟» بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر میکنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
+
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 16:37 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرد جوون: ببخشین آقا، میتونم بپرسم ساعت چنده؟
+
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 14:30 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||