|
کویر هم در دل خود رازها دارد !!!
|
|
|
|
||||
|
====== KAVIRAN.Blogfa.com ======
خیلی وقت بود که دیگه اینجا هیچی ننوشنه بودم،
امیدوارم که بتونم دوباره شروع کنم و باز تو غیبت طولانی نروم
از کسانی که اومدن اینجا و لطف کردن و نظر دادن و یا وقتشون به نحوی اینجا گذشت واقعا ممنونم و ازشون تشکر میکنم و به هر آرزویی که دارند، هرچه زودتر برسند
![]()
- کویر است و شب و هزار خیال به اندازه هزار ستاره کم نور و پر نور بالای سرت... - به اندازه چشمکهایی که میبینی و عشوهها و نازها و کرشمهها... - و تو میمانی با سرشکها و باز خیالها... - آسمان خالی کویر پر از روشنیهای چشم پرکن و سوسو زدن ستارههاست، ستارهای که به مانند دست تکاندادنی از فراسوی مکان و زمان برای تو، امید میدهد که شاید آنجا هم کسی باشد... - غنیمت آب قنات که در گرمای روز خنکایش هرم حرارت را از صورتت میگیرد و در شب سرد، گرمایش ترس از یخکردگی را... - صدای تار، شعلههای آتش و گرمای صدای دردمندی که زبانههایش تا انتهای وجودت را سرشار از لذت میکنند، دلت را چون نور حاصل از سوختن به رقص و وجد می آورد... - صدای فریادی که نمیدانم از سر چیست یا چشمهایی که با خاک پاک کویر گلی را رقم میزند و تنهایی و خلوت خویش، چقدر از همه چیز خالیم می کند... - و چقدر چشم به هم گذاشتن و خفتن زیر سقف پر از ستاره و لحاف مخملی آسمان لذتبخش است... - کویر همهاش آرامش است، شبش، سکوتش، و ریزدانههای تپه رملهای شنیاش... - شاید شتر صبر را از کویر آموخته است... - ماسههای نرمی که سرمای شب را در خود نگه داشتهاند، زیر انگشتان پاهای لختم خنکی میبخشند روحم را، و انگار با هر قدم و هر جای پا، تکهای از تلاطم درونم را بر این پهنای پر از پستی وبلندیهای بادساخته بجا میگذارم... - و کویر سخاوتمندانه آرامش را میبخشد و عقدههای روحم را میخرد... - وقتی ریزدانههای شن را از جاری مشتم به نسیم دم صبح میسپارم، خودم را همراه این فروریزش خالیتر از همیشه مییابم... - دلم نمیخواهد تمام شود، اما براحتی می گذارم و میآیم و خیلی زود وقتی از تپه ماسهها پایین میروم، باز پایم را درون کفشها و بندها میکنم و میتکانم تا انگار به یادگار نیاورم تکه ای از این کویر روحبخش را با خود... - کویر در جای خود میماند و من این بار سرشار از شور و آرامش کویر و خالی از درون خویش باز میگردم... - و کویر هم در دل خود رازها دارد !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 22:26 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در اینجا می خوام از علی آقا که فامیلش رو هم نمیدونم٬ تشکر کنم به خاطر نظری که داده بود٬ و میگم که علی جون باید بدونی من خاک پای انسانهایی مثل شما هم نمیشم٬ و تو میتوانی بوسه گاهت را بر خاکی بزنی که بر زیر پاهایت می باشد. و امیدوارم که تو هم همیشه موفق باشی و از نام آوران ایران عزیز بشوی...
+
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 6:25 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام، من اولش همین جا خودمو معرفی میکنم بعد کار نوشتنو شروع میکنم: مهدی ۱۹ ساله دیگه بیشتر از اینم فکر نکنم لازم باشه.
+
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:0 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||