|
کویر هم در دل خود رازها دارد !!!
|
|
|
|
||||
|
این داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت: داستان درباره یک كوهنورد است كه میخواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار اين كار را فقط برای خود میخواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاریک شد. كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چيزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند :
برای یک لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند و از بریدن آن صرف نظر کرد.
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نكنید.
+
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:30 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||